غزل یک

ای مرگ رها کن من خاکستری ام را

این روح مکدر شده ی بستری ام را

 

امید که از خاک رکاب تو بگیرم

یاقوت جلا داده ی انگشتری ام را

 

آغوش تو آنقدر صمیمی است که حتی

در خاطرم آورد من مادری ام را

 

با شوق تو از 4جهت باز نمودم

بال و پر پروانه ترین روسری ام را

 

دیدید پریشانی ام از قافیه دزدید

افسانه ی افسون شده ی دیو وپری را

 

پلکی بزن آرام بگیرد کلماتم

مدیون تو هستم همه ی شاعری ام را

 

من را بشکن تا که بروید دلم از نو

بر شاخه ام آویز من دیگری ام را

/ 1 نظر / 37 بازدید